وولف در اين كتاب اذعان مي كند كه مردان همراه به ديده تحقير به زنان نگريسته و مي نگرند و اين مردان هستند كه جايگاه زنان را تعريف مي كنند، زيرا كه تمام ساختارهاي سياسي ، اقتثادي، اجتماعي،و ادبي در كنترلشان است. گسترش عقايد فمينستي به دلايل سالهاي ركود اقتصادي و جنگ جهاني دوم كه كه توجه بشريت را به مقولات ديگري جلب كردند، به نعويق افتاد . اما سرانجام در سال 1949 سيمون دوبووار با چاپ كتاب جنس دوم« the second sex» فمينسيم را بار ديگر به جريان انداخت . او معتقد بود جواع غربي پدر سالارند به اين معنا كه كنترل و اداره آن در دست مردان است. مردان همه معاني از جمله معناي زن را تعريف مي كنند و زن در اين تعريف « آن ديگر» مرد است ، به نظر اوزنان بايد براي كسب رهايي ، هنجارهاي جامعه پدرسالار و اين مفهوم «ديگري» را برهم بزنند و خود را از نو تعريف كنند.
با آغاز دهه شصت و عطف به فعاليت هاي سياسي و اجتماعي اين دوره ، فمينسيم صداهاي نويافت و به تدريج از صحنه سياست وارد صحنه ادبيات شد. در دهه هاي شصت و هفتاد بيشتر معتقدان فمينيست به بررسي و تحليل متون ادبي پايه غرب پرداختند و «ديگري بودن» زن را در ادبيات ثابت كردند و از آن زمان رده پاهاي جنبش فمينيستي را در ادبيات مي توان ديد كه تا به امروز نيز به شيوه هاي گوناگون ادامه دارد.
جنبش فمينيستي بين سالهاي 1860 تا 1920 شروع شد . مبارزه جنبش بريا كسب برابري سياسي و حقوقي بود كه طيف گسترده مسائل را از ، حق راي براي زنان گرفته تا حقوق قانوني زنان متاهل ،همچون اصلاح قانون طلاق و قيوميت فرزندان و همچنين مبارزه عليه استانداردهاي دوگانه جنسي يا نگاه متفاوت به رفتارهاي جنسي زن و مرد را بر مي گرفت . و موج دوم كه از سال 1960 فمينيسم واردد يك دوره ي جديد شد مرحله اي كاملاً متفاوت با فمينيسم قديم موج اول است . از تفاوت هاي اساسي اين دو موج اين است كه موج اول به دنبال كسب حقوق برابر بود، ولي هدف اصلي فمينيسم موج دوم آزادي زنان است و ديگر اينكه فمينيسم قديم فردي و اصلاح طلب است ، در حالي كه فمينيسم جديد جمعي و طرفدار آزادي مي باشد . به علاوه موج دوم بر خلاف موج اول حركتي كاملاً آشكار و خودآگاه و فعال است.
بنابراين جنبش اجتماعي زنان نيز مانند جنبش هاي ديگر سيري تكاملي را در پيش رو دارد كه اين سير تكاملي همچنان ادامه دار خواهد بود.
